قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب
خسته ام خسته از درس و مدرسه! پنج شنبه ها تعطیلیم و در عوض دو روز در هفته تا ساعت2 مدرسه ایم! پاییز که بیاید به نظرتون انسانی برای من مناسبه؟ بعداً نوشت: نظر سنجی جدید گذاشتم! در آغـــــوش خـــودم هــستمــ ... جمعه روز آذربایجان است نه روز قدس جمعه هفتمین روز رفتگان اهر و ورزقان و هریس است نه روز عرب... جمعه روز ایرانی آواره و زیر آوار مانده است ایرانی روز قدس ندارد تا وقتی که هموطنش آواره است...
خسته ام پینوكیو ... این جا آدم ها دروغ های شاخدار می گویند و دماغِ درازِ خود را جراحی پلاستیک می كنند. چه فایده ؟!؟! بالای خط فقر باشی اما زیر خط فهم...؟ نظر سنجی وبم به پایان رسید! 1. احسان علیخانی 20نفر 2. علی ضیا 18نفر 3. آزاده نامداری 4نفر 4. محمد سلوکی 3نفر آمیــــــــــن بچه که بودم... بی خیال و خلاص از خلا زندگی زندگیمو میکردم بزرگترین غم زندگیم عروسکه پشت ویترینی بود که سر راه مدرسه بهم چشمک میزد بچه که بودم... میخندیدم بدون اینکه به مشکلات زندگی فکر کنم بزرگترین خوشحالیم خوردن شکلات خارجیای همسایه پایینمون بود بچه که بودم... گریه میکردم بدون اینکه از بقیه خجالت بکشم ولی از اخم مامان میترسیدم بچه که بودم... بچه بودم! مثل همه ی بچه های دنیا... ولی عزیزترین برای مادر و پدرم! حالا بزرگ شدم و دلتنگ بچگیمم! دوران خوب بچگی! خیلی خوب... خندیدن ها... گریه ها... یواشکی شکلاتارو خوردن... وسطی و خاله بازی! حالا زندگی میکنم ولی گریزانم از هوای خفه ی زندگیم اتاقم پر شده پر از عروسکای رنگارنگی که دارن خاک میخورن خندیدن یادم رفته چون مشکلات زندگیم مهمتر از خندیدنای بی معنیه بزرگترین خوشحالیم پول شکلات خارجیه همسایه پایینیمونه! گریه نمیکنم... سالهاست بغضم تو گلوم گیر کرده چون از نگاه بی تفاوت مردم میترسم! از نگاه سردشان بزرگ شدم و دیگه مثل بقیه ی آدما نیستم... من خودمم ولی برای هیچکس این " من " اهمیت ندارد! مـــــــــــــــــن... خواهشا بچگیمو بهم پس بده...
عاشقانه ترین روزهای من در جشن زردی ها آغاز می شود
پاییز که بیاید
چشمان من با نگاهی از تو
غسل عشق داده می شود
پاییز که بیاید
من از نو
عاشق صدای پای مسافری از دور می شوم
پاییز که بیاید
شادی بخش ترین لبخند عاشقانه ام را
در اعماق وجودم برای تو حفظ خواهم کرد
پاییز که بیاید
دلم ناصبور تو را خواهد خواست
پاییز که بیاید
من در میان خش خش ممتد
برگهای خشکیده پاییزی
نشانی از طراوت تو خواهم خواست
پاییز که بیاید
عطر یاد تو در یاس های سفید کوچه امان
پیچک وار می پیچد
پاییز که بیاید
من با تو و بی تو خواهم بود
پاییز که بیاید
من دوباره و از سر نو عاشق تو خواهم شد
مـــن خــودم را در آغـوش گــرفته ام ،
نــه چـندان بــا لــطافـتــ ،
نــه چــندان بـا مـحبــتـــ ،
امـــــــا وفـــادار ؛
وفـــــــــــــــادار ...!!!



خــــــــدایا تو با من بمان!
که محتـــــاج ماندن خلقت نباشم! 


ديگـــر بازی نِمی کُنمـ
بـزرگـــــ شُــــدم...
خود عروسَکـــی شُدم
آنقَـــ ـــدر بازی ام دادند که
قــــــــــلبم با تکـه پارچـه های رنــگارنگ
وصلــه خورده است؛
لااقل، تـــــو ديگر
قـــلب پارچــه ای ام را
پـاره نکــن...!!

