قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

روز اول مدارس هم خیلی خسته کننده بود
دبیرا نیومده درس دادن
زنگ اول جامعه شناسی ، زنگ دوم اقتصاد، سوم زبان فارسی از هر سه تاش بدم میاد
واقعا حوصله ی درس خوندن رو ندارم
امروز هم با علاقه سر کلاس ننشستم
فقط به خاطر اینکه چاره دیگه ای نداشتم
نمی دونم این سال تحصیلی چه جوری قراره بگذره
ولی من همچنان از درس و مدرسه متنفرم
کاش میدونستم به چه رشته ای علاقه دارم و حداقل وقتمو تلف نمیکردم

خسته ام خسته از درس و مدرسه!

پنج شنبه ها تعطیلیم و در عوض دو روز در هفته تا ساعت2 مدرسه ایم!

نوشته شده در شنبه 01 مهر 1391ساعت 13:44 توسط asemanenili| ارسال نظر(16)

پاییز که بیاید
عاشقانه ترین روزهای من در جشن زردی ها آغاز می شود


پاییز که بیاید
چشمان من با نگاهی از تو
غسل عشق داده می شود
پاییز که بیاید
من از  نو
عاشق صدای پای مسافری از دور می شوم


پاییز که بیاید
شادی بخش ترین لبخند عاشقانه ام را
در اعماق وجودم برای تو حفظ خواهم کرد



پاییز که بیاید
دلم ناصبور تو را خواهد خواست


پاییز که بیاید
من در میان خش خش ممتد
برگهای خشکیده پاییزی
نشانی از طراوت تو خواهم خواست


پاییز که بیاید
عطر یاد تو در یاس های سفید کوچه امان
پیچک وار می پیچد


پاییز که بیاید
من با تو و بی تو خواهم بود


پاییز که بیاید
من دوباره و از سر نو عاشق تو خواهم شد

 

 

از پاییز و مدرسه رفتن به شدت متنفرم.
شب های طولانی و بلند پاییز همیشه برام عذاب آور بوده
شاید تنها موضوعی که پاییز رو برام قابل تحمل میکنه آبان ماه و هفتمین روز آبان یعنی روز تولدمه
یک ماهی میشه انتخاب رشته کردم ولی هنوز هم شک دارم و نمی دونم انتخابم درست بوده یا نه!
واقعا نمی دونم به چی علاقه دارم!

به نظرتون انسانی برای من مناسبه؟ 

 

 


بعداً نوشت: نظر سنجی جدید گذاشتم!

نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1391ساعت 09:27 توسط asemanenili| ارسال نظر(5)

در آغـــــوش خـــودم هــستمــ ...

مـــن خــودم را در آغـوش گــرفته ام ،

نــه چـندان بــا لــطافـتــ ،

نــه چــندان بـا مـحبــتـــ ،

امـــــــا وفـــادار ؛

وفـــــــــــــــادار ...!!!

نوشته شده در یکشنبه 05 شهریور 1391ساعت 11:19 توسط asemanenili| ارسال نظر(12)

جمعه روز آذربایجان است نه روز قدس

جمعه هفتمین روز رفتگان اهر و ورزقان و هریس است نه روز عرب...

جمعه روز ایرانی آواره و زیر آوار مانده است

ایرانی روز قدس ندارد تا وقتی که هموطنش آواره است...

 

نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1391ساعت 13:07 توسط asemanenili| ارسال نظر(7)

خسته ام پینوكیو ...

 این جا آدم ها

دروغ های شاخدار می گویند و

 دماغِ درازِ خود را جراحی پلاستیک می كنند.

چه فایده ؟!؟!

بالای خط فقر باشی

اما زیر خط فهم...؟

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد 1391ساعت 15:14 توسط asemanenili| ارسال نظر(10)

نیست ! پیدایش نمیکنم
 
همه جا را زیر و رو کردم،  نیست که نیست...
 
 بدجور لازمش دارم، پیش تو جا نمانده؟
 
موقع رد شدن از خیابان،  موقع شمردن پول ها، موقع تنظیم کردن قرار هایم...
 
لازمش دارم..
 
خوب بگرد شاید پیش تو مانده باشه...
 
 اگر بود برایم پست کن
 
نه، اصلا با خودت بیاور برایم
 
چه چیز را؟! نگفتم؟؟
 
 یادم رفته حتما
 
گفتم که لازمش دارم، حواسم را...
 
حواسم سر جایش نیست
 
انگار پیش تو جا گذاشته ام
 
در آخرین دیدار...  
 
 
 
 

نظر سنجی وبم به پایان رسید!

1. احسان علیخانی    20نفر

2. علی ضیا               18نفر

3. آزاده نامداری          4نفر

4. محمد سلوکی         3نفر

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 05 مرداد 1391ساعت 13:03 توسط asemanenili| ارسال نظر(8)

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند
 
پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟
 
اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش حـــوای دیگریـست.

خــــــــدایا تو با من بمان!

که محتـــــاج ماندن خلقت نباشم!
 

آمیــــــــــن

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر 1391ساعت 18:55 توسط asemanenili| ارسال نظر(5)

قرآن! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
 
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
 
قرآن! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
 
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
 
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
 
قرآن!‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
‌خواندن تو از آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
 
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
 
 
دکتر شریعتی
 
نوشته شده در شنبه 10 تیر 1391ساعت 11:50 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

بچه که بودم...

بی خیال و خلاص از خلا زندگی زندگیمو میکردم

بزرگترین غم زندگیم عروسکه پشت ویترینی بود که سر راه مدرسه بهم چشمک میزد

بچه که بودم...

میخندیدم بدون اینکه به مشکلات زندگی فکر کنم

بزرگترین خوشحالیم خوردن شکلات خارجیای همسایه پایینمون بود

بچه که بودم...

گریه میکردم بدون اینکه از بقیه خجالت بکشم

ولی از اخم مامان میترسیدم

بچه که بودم...

بچه بودم! مثل همه ی بچه های دنیا...

ولی عزیزترین برای مادر و پدرم!

حالا بزرگ شدم و دلتنگ بچگیمم!

دوران خوب بچگی! خیلی خوب...

خندیدن ها... گریه ها... یواشکی شکلاتارو خوردن... وسطی و خاله بازی!

حالا زندگی میکنم ولی گریزانم از هوای خفه ی زندگیم

اتاقم پر شده پر از عروسکای رنگارنگی که دارن خاک میخورن

خندیدن یادم رفته چون مشکلات زندگیم مهمتر از خندیدنای بی معنیه

بزرگترین خوشحالیم پول شکلات خارجیه همسایه پایینیمونه!

گریه نمیکنم... سالهاست بغضم تو گلوم گیر کرده

چون از نگاه بی تفاوت مردم میترسم! از نگاه سردشان

بزرگ شدم و دیگه مثل بقیه ی آدما نیستم... من خودمم

ولی برای هیچکس این " من " اهمیت ندارد!

مـــــــــــــــــن... خواهشا بچگیمو بهم پس بده...

 

نوشته شده در جمعه 02 تیر 1391ساعت 11:32 توسط asemanenili| ارسال نظر(3)

چند روز دیگه باید انتخاب رشته کنم ولی هنوز حتی تصمیم نگرفتم برم دبیرستان یا کارو دانش یا فنی حرفه ای.
البته از بین رشته های دبیرستان با وجود اینکه ریاضیم خوبه از ریاضی متنفرم پس به هیچ وجه نمی رم ریاضی.
نمی دونم شاید رفتم انسانی شایدم تجربی
شایدم معماری یا صفحات وب یا تصویر سازی یا...
واقعا کسی تو دنیا وجود داره که مثل من انقدر هدفش مشخص باشه من که بعید میدونم
 
 
 
با عروسَک هايــــــم

ديگـــر باز
ی نِمی کُنمـ

 بـزرگـــــ شُــــدم...

خود عروسَکـــی شُدم

آنقَـــ ـــدر بازی ام دادند که

قــــــــــلبم با تکـه پارچـه های ر
نــگارنگ

وصلــه خورده است؛

لااقل، تـــــو ديگر

قـــلب پارچــه ای ام را

پـاره نکــن...!!
نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد 1391ساعت 10:15 توسط asemanenili| ارسال نظر(5)



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران