قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

بیگناه پای دار رفت و خندید ؛ نمیدانست که بالای دار خواهد رفت...!

چاقو دسته خود را برید و محبت خار را گُل نکرد...!

همانگونه که دوری ، دوستی نیاورد ؛ و پول خوشبختی آورد....!

انگار دوره ضرب المثلها به پایان رسیده است

 

7 بهمن تولد وبـــم بود

وبم یکسالهـ شد

تولـــــــــد وبم مبارکـــــــــ

دیگهـ حوصلهـ ی وب نویسی رو ندارم هر چند این مدتــــــــ هم زیاد آپ نکردم

شاید یهـ مدتــــــــ طولانی تر از قبل آپـــ نکنم

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1391ساعت 19:10 توسط asemanenili| ارسال نظر(10)

فقــط یـ دختــر ایرانـ میتونــ

سرشآر از زیبایـو شایستگـ باشـ

ولـ نتونـ تو مسابقــ دختر شایستـــﮧ دنیآ شرکت کنـ!

بهـ سلامتـ تمامی دخترای زیبآ و نازنیــن ایرانـ

کـ اگـ پاش برسـ از تمامـ اون دخترهآ شایستــ ترنــد..

 

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1391ساعت 15:31 توسط asemanenili| ارسال نظر(18)

شب ولادت ميترا ،الهه ي مهر بر آن شويم همانند پيشينيان 

اهريمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنايي مهر و محبت در دلمان جوانه زند

و بذر عشق و دوستي طولاني ترين شب سال را منور کند

يلــــدايتان رويايي… روزهايتان پر فروغ، شبهايتان ستاره باران !
 

کارت پستال درخواستی طراحان

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1391ساعت 18:57 توسط asemanenili| ارسال نظر(8)

مَن هَمینَم

نَه چشمآטּ آبــﮯ دارَم

نه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد

هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَم

روی چَمَن هآ غَلت میزَنَم

عِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَند

وَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮ

بوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُند

نگرآטּ پآک شدטּ رُژ لَب و ریملَم نیستَم

لآک نآخن هآیم اَز هزآر مترﮮ داد نمیزَند

گآهـﮯ اَز فَرط غُصّه بلنَد دآد میزَنم

خدآیَم رآ بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم

وبَعضـﮯ آدم هآﮮ اَطرافَم رآ هَم بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم

شَبهآ پآیه پَرسه زَدن دَر خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستَم

بَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ گوشـﮯ پِچ پِچ کُنم

وَ بگویَم دوستَت دآرَم وقتـﮯ حتـﮯ

به تِعدآد حروف دوستَت دآرَم هَم ، دوستَت ندآرَم

وَلـﮯ اَگر بگویَم دوستَت دآرَم ،

دوست دآشتَنم حَد ومَرزﮮ ندآرَد

مَن خآلِصآنه هَمینَم

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1391ساعت 17:47 توسط asemanenili| ارسال نظر(4)

راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده : آب ، آتش ، خاک ، هوا …
آبی که از تو دریغ کردند
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا

نوشته شده در شنبه 04 آذر 1391ساعت 13:26 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

دلم یک دوست می خواهد . یک دوست پسر ( با کسره بعد از "ت" ، نه دوس پسر!!! ) .یکی که زیادی خلاف باشد. از این ها که روی صورتش جای چند تا بخیه مانده که هر کدامشان برای یکی از دعواهایی است که سر یکی از دختر های محلشان با یکی از اراذل کرده!یک نفر که از این سیگار های ارزان بکشد و هیچ وقت خدا معنی ست کردن لباس و زدن عینک های دور مشکی گرد را درک نکند.یک پسر که گاهی از اینکه من دوستش هستم خجالت بکشد .از اینکه می پرسم رژ جدیدم قشنگ است یا نه سرخ و سفید بشود. بعضی وقت ها هم بهم بگوید " آبجی" . یا اصلا "آبجی" تیکه کلامش باشد. یک نفر که بشود با او رفت جیگرکی و از این نوشابه های شیشه ای قرن ماموت ها هم سفارش داد. از این شلوار های شش جیب با یک تیشرت تنگ بپوشد و توی جیب دوم سمت راستش یک چاقو داشته باشد. یک چاقوی دسته آبی که من عاشقش باشم!

دلم یک دوست می خواهد.یک دوست پسر ( با کسره " ت " )  که شاعر باشد. آرام باشد. زیاد حرف نزند اما توی هر نگاهش یک عالم درد و حرف باشد. یک نفر که نگاه کردنش بیارزد به تمام حرف های دنیا. یک نفر که بعضی وقت ها آخر شب زنگ بزند و با آرامش مخصوص خودش بگوید " شعر جدیدمو گوش کن " و با صدای آرام مخصوص خودش شعرش را برایم بخواند . یک نفر که برود شب شعر. مرا با خودش ببرد شب شعر و وقتی آن بالا شعرش را می خواند من بلند - شاید هم خیلی بلند - برایش کف بزنم . یک نفر که وقتی با او می روم توی کتاب فروشی خجالت نکشم . مثل بعضی آدم ها نباشد که کتابها را از روی جلدشان می خرند. کلی کتاب خوانده باشد اما پز اش را ندهد . بعد با فروشنده سر صحبت را باز کند .فروشنده بگوید که شعر هایش را فلان جا خوانده و من کلی توی دلم افتخار کنم به او. یک نفر که هی خودش را نگیرد و توی آرامش چشم هایش غرور نباشد.

ادامه اش اینجاست:

http://nikolaa.blogfa.com/post/43

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391ساعت 14:30 توسط asemanenili| ارسال نظر(12)

برای من تاریخ ادبیات که همه اونو یه درس خشک و به درد نخور می دونند شیرین ترین درسه!
همیشه از دبیر هر درسی خوشم بیاد اون درس برام میشه شیرین ترین درس!!
از زنگ ورزش و دبیر ورزش به شدت متنفرم دبیر ورزشمون هم بامن لجه، همش بی دلیل بهم منفی  میده
زنگ عربی رو دوست دارم...
درسته سخته ولی تنها درسیه که من سرکلاس موقع تدریس دبیر تو یه عالم دیگه سیر نمی کنم!
زنگ های زبان فارسیم که بیهوده ترین زنگه!
دبیر در حد 15 دقیقه درس میده وبعد شروع میکنه خاطره تعریف کردن
و توقع داره  موقعی که خاطرات بی مزه اش رو تعریف میکنه همه بخندیم
اگه بعضی از درس ها کلا حذف میشد من به شدت عاشق مدرسه رفتن میشدم!
نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391ساعت 20:18 توسط asemanenili| ارسال نظر(9)

S A L I J O O N

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 آبان 1391ساعت 09:46 توسط asemanenili| ارسال نظر(7)

امروز 16 ساله شدم

هر سال بیهوده تر از سال قبل روزای عمرمو سپری میکنم

با وجود اینکه همیشه برای روز تولدم لحظه شماری میکنم

ولی وقتی اون روز می رسه اصلا حس خوبی ندارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 07 آبان 1391ساعت 18:23 توسط asemanenili| ارسال نظر(3)

دلخُور که میشَوَم

بَغض میکُنَمــ 

میــآیَمـ پُشت ِ صَفحه ی ِ مآنیتورَمـ 

کآمِنت مینویسَمــ و شِکلَک میگُذارَمــ 

صورَتکی کِه میخَندَد ""

وَ پُشتَش قآیمـ میشَوَمــ ُ

و فکــر میــکنی کِه میخَندَمــ و میخَندی 

اَشکهآیَمــ می آیَند و مَن 

مُدآم بآ صورَتک ِ مَجآزی میخَندَمـ

  تو کِه میخَندی بآوَرم میشَوَد ... شآد میشَوَمـ

 اَشکهآییَمـ روی ِ صورَتَمـ میخُشکَند 


×سَلامــتی هَمه مآ دَرد نویسآیی ِ مَجآزی ×

اردوی راهیان نور فعلا کنسل شد

دیشب من تقریبا آماده بودم که حوالی ساعت 8 شب معاون مدرسمون زنگ زد و گفت فعلا لغو شد

اون موقع دوست داشتم معاون مدرسمون رو خفه کنم

آخه با لغو شدن اردو چهارشنبه باید می رفتم مدرسه منم که اصلا درس نخونده بودم!

خوشبختانه هیچ کدوم از دبیرا با بهونه های ما درس نپرسیدن

26تا دانش آموز تو اردوی راهیان نور فوت شدن

همه میگن تقدیر بوده ولی این طور نیست

می تونستن زنده باشن اگه راننده غفلت نمیکرد

درد آوره فوت شدن 26 تا دختر که هم سن خودت بودن

 

چه زیباست تضادنور و زور
دخترانمان را به زور راهی گورکردند به بهانه نور
و چه زیباست شرم زمین که خود را به خواب می زند

روحشون شاد

نوشته شده در چهارشنبه 03 آبان 1391ساعت 14:08 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران