قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

 

سال 88 در بُحبوحه شلوغي‌ها، كودكي كه ماه‌گرفتگيِ بزرگ و مشخصي، روي پيشاني‌‌اَش، جلبِ توجّه مي‌كرد، از من پرسيد: "مي‌گن، يه روز خوب مياد پس، كِي، اون روز خوب مياد؟" و من عاجز از پاسخ، با تبسمي آرام، بر لَب، همراه با سكوت، او را مي‌نگريستم ...

.

.

.

آن مرد، می‌آید. آن شیخ، می‌آید. آن دیپلمات، می‌آید. آن شیخِ دیپلمات، با سامسونت، می‌آید. آن شیخِ دیپلمات، با عبایِ دولچه‌اندگابانایِ بنفش، عمامه‌ي لويی‌ویتون بنفش‌تر، بنفش‌ترین نعِینِ والنتینوگراوانی، و عینکِ پرادایِ بنفش، می‌آید، که چه‌کند؟ آن مرد، مدعی است، در سامسونتِ خود، کلیدی دارد، که قفل تمام مشکلات ایران، فقر، بدبختی، و نکبتِ فراگرفته، در کشور، را باز می‌کند. آن مرد، می‌رسد. آن مرد، بر مَسنَدِ ریاست‌جمهوری، می‌نشیند. آن مرد، سامسونتِ خود، را بر روی میز رِیاست‌جمهوری، می‌گذارد. آن مرد، می‌خواهد، درِ سامسونت، را باز کرده، و کلید جادوئیِ خود، را بیرون آوَرد. او می‌خواهد، قفل تمام مشکلات مَردم، و کشور، را با آن کلید، باز کند. اما، درِ آن سامسونت، قفل است. آن سامسونت، سه قفل دارد. یک قفل، بر رمز گشوده‌ گردد، و دو دیگر، هر یک، را کلیدی است. آن دو کلید، یکی، در بیتِ رهبری، و دیگر، در سپاه می‌باشد. آن مرد، به هیچ‌کدام، از آن دو، دسترسیِ مؤثر ندارد. آیا، آن شیخ، آن دیپلمات، و سیاستمدارِ کُهنه‌کار، نمی‌دانسته، که به آن کلید، دسترسی ندارد؟ یا بِلُف زده، تا کلیدِ پاستور، را به ‌دست ‌آورد؟ به ‌هر حال او، اطرافیان، و حامیانش، ۴ سال، را سپَری ‌می‌کنند، تا بتوانند، حداقل، قفلِ رمزی، را بگشایند. آنها، به یکی، از سه عددِ رمز، دست‌ می‌یابند. امّ ا، هنوز، درِ آن سامسونت، بسته ‌است. زمانِ رفتن، فرامی‌رسد. او، که اکنون، به یُمنِ تلاش ِ اطرافیانش، نیم مقدسی، هم شده، می‌خواهد برود، که عده‌ای، با اظهارِ عَجز، عَبد، بندگی، و نوشتنِ نامه‌هایِ تولد، و فدایت شوم، با چند صد امضا، وی، را منصرف ‌می‌کنند. او، اکنون، بر خلافِ میلِ باطنی، تنها، برحَسَبِ تکلیف، و از سرِ ترحم، و دلسوزی، برایِ رَعیَت، که اگر نیاید، ممکن است، بدتر، از او، آید، می‌پذیرد، که مِنَّت گذاشته، این سختی، را برایِ ۴ سالِ دیگر، تحمُل کند. ملت همیشه، در صحنه، درحالی، که قلبا، امیدی در دل ندارند، به آن، یک شماره‌ي رمزِ یافته‌ شده، که چنان، با بوق، و کَرنا، در گوش ِ مردم کوچه ‌و بازار، بزرگ، جلوه ‌داده‌ شده، که گوئی، درِ سامسونت، گشوده ‌گشته، دل خوش‌ کرده، و با خلقِ حماسه‌ای دیگر، آن مرد، را در پاستور، نگه ‌می‌دارند. ۴ سالِ دوم، هم به ‌پایان، می‌رسد. آن مرد، و تیمش، هر سه عدد رمز، را یافته‌اند. قفلِ رمزی، گشوده ‌شده. امّا، هم‌چنان، درِ آن سامسونت، بسته ‌است. کلیدِ جادوئی، و طلائیِ حلِ مشکلاتِ مردم، در آن سامسونت، مخفی ‌می‌باشد. چرا، که آن سامسونت، را دو قفلِ دیگر است، با دو کلید، که تا آن، دو باز نگردد، درِ سامسونت، بسته‌ خواهد ماند. آیا، آن مرد، نمی‌دانست، که پیشینیانِ قدرت‌مندتر، با گذشته‌ای شفاف‌تر، نتوانستند، درِ آن سامسونت، را بگشایند؟ اکنون، دیگر، زمانِ رفتن ‌است. آن مرد، در حالِ رفتن ‌است. مردم، آن مرد، را هو می‌کنند. آن مرد، در حالي مي‌رود، كه نظام را، براي 8 سال پياپي، حفظ كرده. و آن، يكي مرد، مي‌آيد. آن مرد، با سامسونت مي‌رود، و هنگامي كه، به مرد ديگر، كه مي‌آيد، مي‌رسد، سامسونت را، به او مي‌دهد. و مرد دگر مي‌آيد، آن مرد دگر، با سامسونت مي‌آيد ...

آن مرد دگر، با هياهو و حواشي بسيار مي‌آيد، آن مرد دگر با تَحَجُّر مي‌آيد آن مرد مُتِحَجِّر ...

سال 1404 است، آن مرد دگر، بايد برود، ولي مي‌خواهد بماند. بقاي نظام، در گِروي ماندن او مي‌باشد. مردم نمي‌خواهند او بماند. 16 سال است، از سال 88 گذشته. ديگر كسي، سهراب، ندا و ديگر شهيدان را، به ياد نمي‌آورد و نمي‌‌شناسد. بقاي نظام، در گِروي خون است. نظام خون مي‌خواهد. نظام خون جوان و تازه مي‌خواهد.

.

.

.

خيابان‌ها شلوغ است. در حالي كه در ميان پيكرهاي جوانان افتاده بر زمين، به چهره آنان مي‌نگرم، چهره جواني را مي‌بينم كه ماه‌گرفتگي بزرگ رو پيشاني‌اَش، جلب توجه بسياري مي‌كند. به اين مي‌انديشم، كه آن كودك، هرگز نتوانست، آن روز خوب را ببيند.

...

كودكي به من خيره گرديده. ماه‌گرفتگيِ بزرگ روي پيشاني‌‌اَش، جلبِ توجّه مي‌كند، او مي‌پرسد: "مي‌گن، يه روز خوب مياد، پس، كِي، اون روز خوب مياد؟"

و من در حالي كه به او مي‌نگرم، به اين مي‌انديشم، كه شايد، 16 سال ديگر، او براي هميشه، خواهد فهميد، كه هرگز، اون روز خوب نمي‌آيد ...

 

منبع: صدای سکوتــــــ

 

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392ساعت 17:28 توسط asemanenili| ارسال نظر(0)

روسـَريـت رآ בرسـت بـبـَنـב ... لـبآسـهآيـَت پـوشـيـבه بآشـَב ...

آرآيـِش نـَكـن ... حـَتـے اگـہ رآه בآره زيـبآ هـَم نـَبآش ...

בخـتـَرَك پـنـهـآن كـن خـويـش رآ ... اينـجآ ايـرآن اسـت ...

בَر בآنـشگـآه هـزآرآن خـوآسـتـگآر בآري ولـے تـَنـهآ خـوآسـتـآر يـكـ شـَبـَنـב ...

בَر خـيآبـآن هـزآرآن رآنـَنـבه شـَخـصـے בآرے ...

امـآ مـَقـصـَב هـَمـہ مـَكآن خـآليـسـت و بـَس ...

كـَمـے كـہ فـكـر كـنـے ... لـَرزه بـَر تـَنـَت ميـنـشيـنـَב ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ چـشـم هآ گـرسـنـہ تـَر از مـعـבه هآسـت ...

سيـرآب شـבن چـشـم هآ خيـآلـے بآطل اسـت ...

از בيـב مـَرבم اينـجآ ... اگـَر زشـت بآشـے هـَرزه اے ...

اگـَر زيـبآ بآشـے فـآحـشــہ ...

اگـَر اجـتـمآعـے بـَرخـورב كـنـے ميـگويـَنـב خـَرآب اسـت ...

اگـَر سـَرב بآشـے ميـگويـَنـב قـيـمـَتـَش بآلآسـت ...

בخـتـَرَك ايـن جـآ زَن بـوבَن בل شـيـر مـے خـوآهـَב ...

ايـن جـآ بآيـَב مـَرב بآشـے تـآ بـخـوآهـے زَن بآشـے ...

نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392ساعت 13:55 توسط asemanenili| ارسال نظر(1)

بـه یــاد کســانـی بــاشیــم کــه . . .:

هفــت سینشــان را بـــا یـک سیـن نـــاخواستــه بــا نــام "ســرطـان"

مـی چینینــد . . . !

بــه یـــاد کــودکــانـی بــاشیــم . . . :

کــه "سـرمــای" خیــابــان سیـنِ همیشگــی هفــت سینشــان اسـت . ..! !!

نوشته شده در دوشنبه 05 فروردین 1392ساعت 20:06 توسط asemanenili| ارسال نظر(14)

دامن میزنی به فـصـل خـوش آرزوهــایم 

دامن میزنی به هــوای خـوش دلــخـوشی هـایم

می رســد بـهـار کم کم و دوبــاره با تـ ـ ـ ــو

بــایـد راه سرسبزی را طی کرد

با تـ ـ ـ ــو بــایـد مسیر خـوش طعم زنــدگــی را طی کرد

حــس آمـدنـت مثل یک احــســاس پـریــدن است

از پشت ابـرهای سفیـد و غـرق شــوق ...

حــس آمــدنـت مثل همیــــن بـهـــار است

مثل همیـــن نـــوروز است...

حــس آمـدنـت چـقـــدر دلـنـشـیـن است

تـ ـ ـ ــو سبــزه ای...

نــه...

تـ ـ ـ ــو شـیـــریـنـی سمنــو ...

نـــه ...

تـ ـ ـ ــو اصلا هـفت سین را هم دور زده ای...

شده ای آیــنـه ...

شده ای رحــل قـــرآن ...

شده ای تـنـگ ماهـی ها ...

شده ای دعــای وقـت تـحــویـل سـال...

شده ای محــول الحــول و الاحــوال

شده ای هـفت سیــن هـفت سیـن سفره ی دلـم ...

شده ای سیـب دلــم

تو نـــــوروز در نــــوروز شده ای...

وقـتـی که هر روز با چـشــمان تـ ـ ـ ــو عیــد است ...

وقـتــی که هر روز با نــفـس های تـ ـ ـ ــو بـهـــار است ...

وقـتــی که هر روز با صــدای تـ ـ ـ ــو

 لـبـخـنـد شـکوفـه های مدهوش پرتـقـال است ...

تـ ـ ـ ــو شده ای نـــوروز در نـــوروز ...

وقـتــی که بـــودنــت همیـــشه تحــویــل سال است

تـ ـ ـ ــو هرچند قدیـــمی ولی همیــشه تـــازه ای ...

همیـــشه تبـریک هـزاران لـبـخـنـد و تـرانه ای ... 

تـ ـ ـ ــو نــه کـهـنـه ای ... نـــه گــذشـتـه ای ...

تـ ـ ـ ــو همیــــشه آمده ای ...

همیـــشه آیـــنــده ای ...

تـ ـ ـ ــو

اشـتـهـای آجـیــلـهـای مــخــفــی شـده در دست های کــودکــانــه ای ....

تـ ـ ـ ــو با عیـــدی های  نـــوروز غیــر قـابـل مـقـایـسه ای ...

تـ ـ ـ ــو

یک عیـــدی جــــــاودانــــه ای ...

 

-----------------------------------------------------------

ســــــــــال نو مبــارکــــــــــــــ

نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند 1391ساعت 10:38 توسط asemanenili| ارسال نظر(7)

بیگناه پای دار رفت و خندید ؛ نمیدانست که بالای دار خواهد رفت...!

چاقو دسته خود را برید و محبت خار را گُل نکرد...!

همانگونه که دوری ، دوستی نیاورد ؛ و پول خوشبختی آورد....!

انگار دوره ضرب المثلها به پایان رسیده است

 

7 بهمن تولد وبـــم بود

وبم یکسالهـ شد

تولـــــــــد وبم مبارکـــــــــ

دیگهـ حوصلهـ ی وب نویسی رو ندارم هر چند این مدتــــــــ هم زیاد آپ نکردم

شاید یهـ مدتــــــــ طولانی تر از قبل آپـــ نکنم

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1391ساعت 19:10 توسط asemanenili| ارسال نظر(10)

فقــط یـ دختــر ایرانـ میتونــ

سرشآر از زیبایـو شایستگـ باشـ

ولـ نتونـ تو مسابقــ دختر شایستـــﮧ دنیآ شرکت کنـ!

بهـ سلامتـ تمامی دخترای زیبآ و نازنیــن ایرانـ

کـ اگـ پاش برسـ از تمامـ اون دخترهآ شایستــ ترنــد..

 

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1391ساعت 15:31 توسط asemanenili| ارسال نظر(18)

شب ولادت ميترا ،الهه ي مهر بر آن شويم همانند پيشينيان 

اهريمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنايي مهر و محبت در دلمان جوانه زند

و بذر عشق و دوستي طولاني ترين شب سال را منور کند

يلــــدايتان رويايي… روزهايتان پر فروغ، شبهايتان ستاره باران !
 

کارت پستال درخواستی طراحان

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1391ساعت 18:57 توسط asemanenili| ارسال نظر(8)

مَن هَمینَم

نَه چشمآטּ آبــﮯ دارَم

نه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد

هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَم

روی چَمَن هآ غَلت میزَنَم

عِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَند

وَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮ

بوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُند

نگرآטּ پآک شدטּ رُژ لَب و ریملَم نیستَم

لآک نآخن هآیم اَز هزآر مترﮮ داد نمیزَند

گآهـﮯ اَز فَرط غُصّه بلنَد دآد میزَنم

خدآیَم رآ بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم

وبَعضـﮯ آدم هآﮮ اَطرافَم رآ هَم بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم

شَبهآ پآیه پَرسه زَدن دَر خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستَم

بَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ گوشـﮯ پِچ پِچ کُنم

وَ بگویَم دوستَت دآرَم وقتـﮯ حتـﮯ

به تِعدآد حروف دوستَت دآرَم هَم ، دوستَت ندآرَم

وَلـﮯ اَگر بگویَم دوستَت دآرَم ،

دوست دآشتَنم حَد ومَرزﮮ ندآرَد

مَن خآلِصآنه هَمینَم

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر 1391ساعت 17:47 توسط asemanenili| ارسال نظر(4)

راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده : آب ، آتش ، خاک ، هوا …
آبی که از تو دریغ کردند
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا

نوشته شده در شنبه 04 آذر 1391ساعت 13:26 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

دلم یک دوست می خواهد . یک دوست پسر ( با کسره بعد از "ت" ، نه دوس پسر!!! ) .یکی که زیادی خلاف باشد. از این ها که روی صورتش جای چند تا بخیه مانده که هر کدامشان برای یکی از دعواهایی است که سر یکی از دختر های محلشان با یکی از اراذل کرده!یک نفر که از این سیگار های ارزان بکشد و هیچ وقت خدا معنی ست کردن لباس و زدن عینک های دور مشکی گرد را درک نکند.یک پسر که گاهی از اینکه من دوستش هستم خجالت بکشد .از اینکه می پرسم رژ جدیدم قشنگ است یا نه سرخ و سفید بشود. بعضی وقت ها هم بهم بگوید " آبجی" . یا اصلا "آبجی" تیکه کلامش باشد. یک نفر که بشود با او رفت جیگرکی و از این نوشابه های شیشه ای قرن ماموت ها هم سفارش داد. از این شلوار های شش جیب با یک تیشرت تنگ بپوشد و توی جیب دوم سمت راستش یک چاقو داشته باشد. یک چاقوی دسته آبی که من عاشقش باشم!

دلم یک دوست می خواهد.یک دوست پسر ( با کسره " ت " )  که شاعر باشد. آرام باشد. زیاد حرف نزند اما توی هر نگاهش یک عالم درد و حرف باشد. یک نفر که نگاه کردنش بیارزد به تمام حرف های دنیا. یک نفر که بعضی وقت ها آخر شب زنگ بزند و با آرامش مخصوص خودش بگوید " شعر جدیدمو گوش کن " و با صدای آرام مخصوص خودش شعرش را برایم بخواند . یک نفر که برود شب شعر. مرا با خودش ببرد شب شعر و وقتی آن بالا شعرش را می خواند من بلند - شاید هم خیلی بلند - برایش کف بزنم . یک نفر که وقتی با او می روم توی کتاب فروشی خجالت نکشم . مثل بعضی آدم ها نباشد که کتابها را از روی جلدشان می خرند. کلی کتاب خوانده باشد اما پز اش را ندهد . بعد با فروشنده سر صحبت را باز کند .فروشنده بگوید که شعر هایش را فلان جا خوانده و من کلی توی دلم افتخار کنم به او. یک نفر که هی خودش را نگیرد و توی آرامش چشم هایش غرور نباشد.

ادامه اش اینجاست:

http://nikolaa.blogfa.com/post/43

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391ساعت 14:30 توسط asemanenili| ارسال نظر(12)



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران