قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده : آب ، آتش ، خاک ، هوا …
آبی که از تو دریغ کردند
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا

نوشته شده در شنبه 04 آذر 1391ساعت 13:26 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

دلم یک دوست می خواهد . یک دوست پسر ( با کسره بعد از "ت" ، نه دوس پسر!!! ) .یکی که زیادی خلاف باشد. از این ها که روی صورتش جای چند تا بخیه مانده که هر کدامشان برای یکی از دعواهایی است که سر یکی از دختر های محلشان با یکی از اراذل کرده!یک نفر که از این سیگار های ارزان بکشد و هیچ وقت خدا معنی ست کردن لباس و زدن عینک های دور مشکی گرد را درک نکند.یک پسر که گاهی از اینکه من دوستش هستم خجالت بکشد .از اینکه می پرسم رژ جدیدم قشنگ است یا نه سرخ و سفید بشود. بعضی وقت ها هم بهم بگوید " آبجی" . یا اصلا "آبجی" تیکه کلامش باشد. یک نفر که بشود با او رفت جیگرکی و از این نوشابه های شیشه ای قرن ماموت ها هم سفارش داد. از این شلوار های شش جیب با یک تیشرت تنگ بپوشد و توی جیب دوم سمت راستش یک چاقو داشته باشد. یک چاقوی دسته آبی که من عاشقش باشم!

دلم یک دوست می خواهد.یک دوست پسر ( با کسره " ت " )  که شاعر باشد. آرام باشد. زیاد حرف نزند اما توی هر نگاهش یک عالم درد و حرف باشد. یک نفر که نگاه کردنش بیارزد به تمام حرف های دنیا. یک نفر که بعضی وقت ها آخر شب زنگ بزند و با آرامش مخصوص خودش بگوید " شعر جدیدمو گوش کن " و با صدای آرام مخصوص خودش شعرش را برایم بخواند . یک نفر که برود شب شعر. مرا با خودش ببرد شب شعر و وقتی آن بالا شعرش را می خواند من بلند - شاید هم خیلی بلند - برایش کف بزنم . یک نفر که وقتی با او می روم توی کتاب فروشی خجالت نکشم . مثل بعضی آدم ها نباشد که کتابها را از روی جلدشان می خرند. کلی کتاب خوانده باشد اما پز اش را ندهد . بعد با فروشنده سر صحبت را باز کند .فروشنده بگوید که شعر هایش را فلان جا خوانده و من کلی توی دلم افتخار کنم به او. یک نفر که هی خودش را نگیرد و توی آرامش چشم هایش غرور نباشد.

ادامه اش اینجاست:

http://nikolaa.blogfa.com/post/43

نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391ساعت 14:30 توسط asemanenili| ارسال نظر(12)

برای من تاریخ ادبیات که همه اونو یه درس خشک و به درد نخور می دونند شیرین ترین درسه!
همیشه از دبیر هر درسی خوشم بیاد اون درس برام میشه شیرین ترین درس!!
از زنگ ورزش و دبیر ورزش به شدت متنفرم دبیر ورزشمون هم بامن لجه، همش بی دلیل بهم منفی  میده
زنگ عربی رو دوست دارم...
درسته سخته ولی تنها درسیه که من سرکلاس موقع تدریس دبیر تو یه عالم دیگه سیر نمی کنم!
زنگ های زبان فارسیم که بیهوده ترین زنگه!
دبیر در حد 15 دقیقه درس میده وبعد شروع میکنه خاطره تعریف کردن
و توقع داره  موقعی که خاطرات بی مزه اش رو تعریف میکنه همه بخندیم
اگه بعضی از درس ها کلا حذف میشد من به شدت عاشق مدرسه رفتن میشدم!
نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391ساعت 20:18 توسط asemanenili| ارسال نظر(9)

S A L I J O O N

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 آبان 1391ساعت 09:46 توسط asemanenili| ارسال نظر(7)

امروز 16 ساله شدم

هر سال بیهوده تر از سال قبل روزای عمرمو سپری میکنم

با وجود اینکه همیشه برای روز تولدم لحظه شماری میکنم

ولی وقتی اون روز می رسه اصلا حس خوبی ندارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 07 آبان 1391ساعت 18:23 توسط asemanenili| ارسال نظر(3)

دلخُور که میشَوَم

بَغض میکُنَمــ 

میــآیَمـ پُشت ِ صَفحه ی ِ مآنیتورَمـ 

کآمِنت مینویسَمــ و شِکلَک میگُذارَمــ 

صورَتکی کِه میخَندَد ""

وَ پُشتَش قآیمـ میشَوَمــ ُ

و فکــر میــکنی کِه میخَندَمــ و میخَندی 

اَشکهآیَمــ می آیَند و مَن 

مُدآم بآ صورَتک ِ مَجآزی میخَندَمـ

  تو کِه میخَندی بآوَرم میشَوَد ... شآد میشَوَمـ

 اَشکهآییَمـ روی ِ صورَتَمـ میخُشکَند 


×سَلامــتی هَمه مآ دَرد نویسآیی ِ مَجآزی ×

اردوی راهیان نور فعلا کنسل شد

دیشب من تقریبا آماده بودم که حوالی ساعت 8 شب معاون مدرسمون زنگ زد و گفت فعلا لغو شد

اون موقع دوست داشتم معاون مدرسمون رو خفه کنم

آخه با لغو شدن اردو چهارشنبه باید می رفتم مدرسه منم که اصلا درس نخونده بودم!

خوشبختانه هیچ کدوم از دبیرا با بهونه های ما درس نپرسیدن

26تا دانش آموز تو اردوی راهیان نور فوت شدن

همه میگن تقدیر بوده ولی این طور نیست

می تونستن زنده باشن اگه راننده غفلت نمیکرد

درد آوره فوت شدن 26 تا دختر که هم سن خودت بودن

 

چه زیباست تضادنور و زور
دخترانمان را به زور راهی گورکردند به بهانه نور
و چه زیباست شرم زمین که خود را به خواب می زند

روحشون شاد

نوشته شده در چهارشنبه 03 آبان 1391ساعت 14:08 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

مفعول تمام جمله هایم 
تو  باید باشی!
و ضمیر مستتر حرفهای خودمانی مان
منم
جمله ای به عنوان مثال تقدیمت می کنم
تو را دوست دارم
تو را
فقط «تو» مفعولم باشی
 

نوشته شده در شنبه 29 مهر 1391ساعت 22:32 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

این دخترایی ک وقتی باهات میان بیرون خودشونن

همونایی ک یه خروار آرایش نمیکنن چون خودشونو قبول دارن…

اونایی ک مدل ماشینت یا داشتن یا نداشتن ماشینت براشون مهم نیست

چون خودتو میخوان نه هیچ چیز دیگه ای…..

اینکه کتونی میپوشن چون براشون اختلاف قدشون باهات مهم نیست….

همونایی ک انقدر شعورشون میرسه ک miss نندازنو گدایی شارژ نکنن…

همونایی ک میگن میخندن..کلاس الکی نمیزارن…رکن…

نمیخوان نقش بازی کنن…احساسشون تو لحظه میگن…

قدم زدنو دوست دارن…

چون نمیترسن ازینکه خودشون باشن…

اره همین دختران ک حتی اگه خیـــــلیــــــــــم کم باشن

اما بازم تنها دخترهایی هستند ک ارزش دارن عاشقشون بشی…..

منم از همون دخترام 

3 آبان قراره بریم شلمچه (راهیان نور)

امسال از بهترین دوستام جدا شدم و یه جورایی تنهام

بهترین دوستم هم تو مدرسه جدید نمیاد

منم همش با خودم درگیرم که برم یا نه

دوست دارم برم ولی اگه تنها باشم اصلا خوش نمیگذره

البته مریم بغل دستیم میگه تو بیا من نمی زارم تنها باشی

راستش حوصله شو ندارم

یه جورایی دوست دارم اون سه رو تعطیل مال خودم باشه...

برای همین همه اش دنبال یه بهونه برای نرفتنم

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1391ساعت 13:39 توسط asemanenili| ارسال نظر(6)

در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ،

مـَــــرد یعنی تکیــــــه گـــــآهے اَمن !

یعنی بوســــــه اے از رویــــِ دوستـــــ داشتن .

نه صـِــــرفاً جهتـــ برطـــرفـ نیــــــازے  روزمــــــره !

در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ،

مــــــرد یعنی کــــــــوه بودن !

پـُر از سخــــــآوت ، مهــــــر و محبت ِ مــــــردانــــه . . .

نه صـِـــــرفاً حـــــرفــ هاے زیبـــــــا ، برایـــِ اثبـــــــاتِ محبّتــــ !

در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ،

مــــــرد پـُر از حیــــــایـــِ مـــــــــردانـــه است !

نه پـُر از بیــ انصــــــافے هایــِ هــــر روزه !

در ذهن دُختـــــرانــــــه یــِ خــــوش بینــِ من ،

مـــــرد وقتی مے گویــــد " دوسِتــ دارمــــ " ،

از تمـــــآم دُنیــــــــا بــُریده است . . . تا به این جُمله رسیده !

نه اینـــــ که با گفتن این جُمله ، یک عشق به دیگـــــر عشق هاے باطلــــــه اضافه کند !

در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ،

عشــــــق   یعنی همه چیــــــــز  . . . برایــِ  یکـــ  زن . . .

و تو اے مــــــــــرد ! این را بفهـــــــــــــم  !  

 

 

  
 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 مهر 1391ساعت 14:05 توسط asemanenili| ارسال نظر(12)

روز اول مدارس هم خیلی خسته کننده بود
دبیرا نیومده درس دادن
زنگ اول جامعه شناسی ، زنگ دوم اقتصاد، سوم زبان فارسی از هر سه تاش بدم میاد
واقعا حوصله ی درس خوندن رو ندارم
امروز هم با علاقه سر کلاس ننشستم
فقط به خاطر اینکه چاره دیگه ای نداشتم
نمی دونم این سال تحصیلی چه جوری قراره بگذره
ولی من همچنان از درس و مدرسه متنفرم
کاش میدونستم به چه رشته ای علاقه دارم و حداقل وقتمو تلف نمیکردم

خسته ام خسته از درس و مدرسه!

پنج شنبه ها تعطیلیم و در عوض دو روز در هفته تا ساعت2 مدرسه ایم!

نوشته شده در شنبه 01 مهر 1391ساعت 13:44 توسط asemanenili| ارسال نظر(16)



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران