قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب
راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده : آب ، آتش ، خاک ، هوا … دلم یک دوست می خواهد . یک دوست پسر ( با کسره بعد از "ت" ، نه دوس پسر!!! ) .یکی که زیادی خلاف باشد. از این ها که روی صورتش جای چند تا بخیه مانده که هر کدامشان برای یکی از دعواهایی است که سر یکی از دختر های محلشان با یکی از اراذل کرده!یک نفر که از این سیگار های ارزان بکشد و هیچ وقت خدا معنی ست کردن لباس و زدن عینک های دور مشکی گرد را درک نکند.یک پسر که گاهی از اینکه من دوستش هستم خجالت بکشد .از اینکه می پرسم رژ جدیدم قشنگ است یا نه سرخ و سفید بشود. بعضی وقت ها هم بهم بگوید " آبجی" . یا اصلا "آبجی" تیکه کلامش باشد. یک نفر که بشود با او رفت جیگرکی و از این نوشابه های شیشه ای قرن ماموت ها هم سفارش داد. از این شلوار های شش جیب با یک تیشرت تنگ بپوشد و توی جیب دوم سمت راستش یک چاقو داشته باشد. یک چاقوی دسته آبی که من عاشقش باشم! دلم یک دوست می خواهد.یک دوست پسر ( با کسره " ت " ) که شاعر باشد. آرام باشد. زیاد حرف نزند اما توی هر نگاهش یک عالم درد و حرف باشد. یک نفر که نگاه کردنش بیارزد به تمام حرف های دنیا. یک نفر که بعضی وقت ها آخر شب زنگ بزند و با آرامش مخصوص خودش بگوید " شعر جدیدمو گوش کن " و با صدای آرام مخصوص خودش شعرش را برایم بخواند . یک نفر که برود شب شعر. مرا با خودش ببرد شب شعر و وقتی آن بالا شعرش را می خواند من بلند - شاید هم خیلی بلند - برایش کف بزنم . یک نفر که وقتی با او می روم توی کتاب فروشی خجالت نکشم . مثل بعضی آدم ها نباشد که کتابها را از روی جلدشان می خرند. کلی کتاب خوانده باشد اما پز اش را ندهد . بعد با فروشنده سر صحبت را باز کند .فروشنده بگوید که شعر هایش را فلان جا خوانده و من کلی توی دلم افتخار کنم به او. یک نفر که هی خودش را نگیرد و توی آرامش چشم هایش غرور نباشد. ادامه اش اینجاست: امروز 16 ساله شدم هر سال بیهوده تر از سال قبل روزای عمرمو سپری میکنم با وجود اینکه همیشه برای روز تولدم لحظه شماری میکنم ولی وقتی اون روز می رسه اصلا حس خوبی ندارم دلخُور که میشَوَم بَغض میکُنَمــ میــآیَمـ پُشت ِ صَفحه ی ِ مآنیتورَمـ کآمِنت مینویسَمــ و شِکلَک میگُذارَمــ صورَتکی کِه میخَندَد " وَ پُشتَش قآیمـ میشَوَمــ ُ و فکــر میــکنی کِه میخَندَمــ و میخَندی اَشکهآیَمــ می آیَند و مَن مُدآم بآ صورَتک ِ مَجآزی میخَندَمـ تو کِه میخَندی بآوَرم میشَوَد ... شآد میشَوَمـ اَشکهآییَمـ روی ِ صورَتَمـ میخُشکَند ×سَلامــتی هَمه مآ دَرد نویسآیی ِ مَجآزی × اردوی راهیان نور فعلا کنسل شد دیشب من تقریبا آماده بودم که حوالی ساعت 8 شب معاون مدرسمون زنگ زد و گفت فعلا لغو شد اون موقع دوست داشتم معاون مدرسمون رو خفه کنم آخه با لغو شدن اردو چهارشنبه باید می رفتم مدرسه منم که اصلا درس نخونده بودم! خوشبختانه هیچ کدوم از دبیرا با بهونه های ما درس نپرسیدن 26تا دانش آموز تو اردوی راهیان نور فوت شدن همه میگن تقدیر بوده ولی این طور نیست می تونستن زنده باشن اگه راننده غفلت نمیکرد درد آوره فوت شدن 26 تا دختر که هم سن خودت بودن چه زیباست تضادنور و زور روحشون شاد این دخترایی ک وقتی باهات میان بیرون خودشونن… همونایی ک یه خروار آرایش نمیکنن چون خودشونو قبول دارن… اونایی ک مدل ماشینت یا داشتن یا نداشتن ماشینت براشون مهم نیست… چون خودتو میخوان نه هیچ چیز دیگه ای….. اینکه کتونی میپوشن چون براشون اختلاف قدشون باهات مهم نیست…. همونایی ک انقدر شعورشون میرسه ک miss نندازنو گدایی شارژ نکنن… همونایی ک میگن میخندن..کلاس الکی نمیزارن…رکن… نمیخوان نقش بازی کنن…احساسشون تو لحظه میگن… قدم زدنو دوست دارن… چون نمیترسن ازینکه خودشون باشن… اره همین دختران ک حتی اگه خیـــــلیــــــــــم کم باشن اما بازم تنها دخترهایی هستند ک ارزش دارن عاشقشون بشی….. منم از همون دخترام 3 آبان قراره بریم شلمچه (راهیان نور) امسال از بهترین دوستام جدا شدم و یه جورایی تنهام بهترین دوستم هم تو مدرسه جدید نمیاد منم همش با خودم درگیرم که برم یا نه دوست دارم برم ولی اگه تنها باشم اصلا خوش نمیگذره البته مریم بغل دستیم میگه تو بیا من نمی زارم تنها باشی راستش حوصله شو ندارم یه جورایی دوست دارم اون سه رو تعطیل مال خودم باشه... برای همین همه اش دنبال یه بهونه برای نرفتنم مـَــــرد یعنی تکیــــــه گـــــآهے اَمن ! یعنی بوســــــه اے از رویــــِ دوستـــــ داشتن . نه صـِــــرفاً جهتـــ برطـــرفـ نیــــــازے روزمــــــره ! در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ، مــــــرد یعنی کــــــــوه بودن ! پـُر از سخــــــآوت ، مهــــــر و محبت ِ مــــــردانــــه . . . نه صـِـــــرفاً حـــــرفــ هاے زیبـــــــا ، برایـــِ اثبـــــــاتِ محبّتــــ ! در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ، مــــــرد پـُر از حیــــــایـــِ مـــــــــردانـــه است ! نه پـُر از بیــ انصــــــافے هایــِ هــــر روزه ! در ذهن دُختـــــرانــــــه یــِ خــــوش بینــِ من ، مـــــرد وقتی مے گویــــد " دوسِتــ دارمــــ " ، از تمـــــآم دُنیــــــــا بــُریده است . . . تا به این جُمله رسیده ! نه اینـــــ که با گفتن این جُمله ، یک عشق به دیگـــــر عشق هاے باطلــــــه اضافه کند ! در ذهن دُختـــــرانــــــه یـــِ منــــ ، عشــــ و تو اے مــــــــــرد ! این را بفهـــــــــــــم !
خسته ام خسته از درس و مدرسه! پنج شنبه ها تعطیلیم و در عوض دو روز در هفته تا ساعت2 مدرسه ایم!
آبی که از تو دریغ کردند
آتشی که در خیمه گاهت افتاد
خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا …
"


دخترانمان را به زور راهی گورکردند به بهانه نور
و چه زیباست شرم زمین که خود را به خواب می زند



ــق یعنی همه چیــــــــز . . . برایــِ یکـــ زن . . .



