قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب
بچه که بودم... بی خیال و خلاص از خلا زندگی زندگیمو میکردم بزرگترین غم زندگیم عروسکه پشت ویترینی بود که سر راه مدرسه بهم چشمک میزد بچه که بودم... میخندیدم بدون اینکه به مشکلات زندگی فکر کنم بزرگترین خوشحالیم خوردن شکلات خارجیای همسایه پایینمون بود بچه که بودم... گریه میکردم بدون اینکه از بقیه خجالت بکشم ولی از اخم مامان میترسیدم بچه که بودم... بچه بودم! مثل همه ی بچه های دنیا... ولی عزیزترین برای مادر و پدرم! حالا بزرگ شدم و دلتنگ بچگیمم! دوران خوب بچگی! خیلی خوب... خندیدن ها... گریه ها... یواشکی شکلاتارو خوردن... وسطی و خاله بازی! حالا زندگی میکنم ولی گریزانم از هوای خفه ی زندگیم اتاقم پر شده پر از عروسکای رنگارنگی که دارن خاک میخورن خندیدن یادم رفته چون مشکلات زندگیم مهمتر از خندیدنای بی معنیه بزرگترین خوشحالیم پول شکلات خارجیه همسایه پایینیمونه! گریه نمیکنم... سالهاست بغضم تو گلوم گیر کرده چون از نگاه بی تفاوت مردم میترسم! از نگاه سردشان بزرگ شدم و دیگه مثل بقیه ی آدما نیستم... من خودمم ولی برای هیچکس این " من " اهمیت ندارد! مـــــــــــــــــن... خواهشا بچگیمو بهم پس بده...

