قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

می خواهم برگردم به روزهای کودکی...

آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!


نوشته شده در سه‌شنبه 18 بهمن 1390ساعت 13:59 توسط asemanenili| ارسال نظر(0)



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران