قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب


 

بیچاره پاییز دستش نمک ندارد...این همه باران به آدم ها میبخشد..  

اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند

خودمانیم ...تقصیر خودش است .

بلد نیست مثل بهار خودگیر باشد تا شب عیدی زیرلفظی بگیرد

و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد ...

سیاست تابستان هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند.

بیچاره .....بخت و اقبال زمستان هم نصیبش نشده

که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد 

او پاییز است... رو راست و بخشنده..

ساده دل فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد ...

روزی.. جایی ، لحظه ای از خوبیهایش یاد میکنند.

خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند..

عادت ادمها همین است ..

یکی به این پاییز بگوید

آدمها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای ...

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگهایت میگذارند

و میگذرند تنها یادگاری که برایت میماند..

صدای خش خش برگهای تو بعد از رفتن آنهاست..

انوقت تو میمانی با تنی عریان.. تنها به رفتنشان نگاه میکنی..

خستگی عاشقی در تنت میماند.


 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 21:35 توسط asemanenili| ارسال نظر(2)



نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا