قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب

 

الان یک ساعته تو اتاقم نشستم و در دیوار اتاقم رو نگاه می کنم
آخه یه خانمه بعد از شیش روز تازه یادش افتاده که باید بیاد دیدو بازدید منم که طبق معمول حوصله نداشتم بشینم و به حرفاش گوش بدم و یا ازش پذیرایی کنم پناه آوردم به اتاقم
همین چند دقیقه پیش که داشتم در و دیوار اتاقم رو برسی می کردم چشمم به تقویم سال نود که هنوز رو میزم بود افتاد.
خلاصه تصمیم گرفتم برای اینکه زودتر زمان بگذره خاطرات سال نودم رو بنویسم.
ولی واقعا به یاد آوردن خاطراتی که برمیگرده به مدتها قبل کار سختیه.
 

برای مرور خاطرات نود بریم ادامه مطلب


اوایل فروردین نود مثل امسال همش نگران این بودم که عید تموم بشه و دوباره مدرسه ، درس، حرف های بی منطق معلماو...
اواسط اردیبهشت بود که دبیرا به جای اینکه درس ها رو با بچه مرورو رفع اشکال کنند بچه ها رو از سخت بودن امتحان و اینکه حتی نمی تونن نیم نمره به کسی ارفاق کنن می ترسوندن البته من هیچ وقت حرفاشون رو جدی نمی گرفتم.
اواخر خرداد بود که از دیدن کارنامم شکه شدم چون با وجود همه ی تلاش هام معدلم فقط دو صدم از ترم قبل بیشتر شده بود یعنی نوزده و سیزده صدم.
اوایل تیر ماه بود که تصمیم گرفتم برم کلاس کامپیوتر و دوره ICDLرو بگذرونم ولی یکی دو جلسه که رفتم سر کلاس چون جو کلاس خیلی خشک بود به بهونه ی اینکه من همه ی این مراحل رو بلدم قید رفتن به کلاس کامپیوتر رو زدم و تا آخر تابستون مسول آموزشگاه گند زد به تابستونم چون هزینه کلاس رو که همشو یکجا داده بودم بهم پس نداد یعنی کمتر از نصفش رو، اونم با کلی منت.
سی شهریور که اولین روز رفتن به مدارس بود(روز شکوفه ها) من نرفتم مدرسه چون برام سخت بود رفتن به مدرسه اونم  یه رو زودتر از وقت معمول و این طور شد که به این بهونه نرفتم.
سه مهر هم که رفتم مدرسه خیلی حالم بد بودم چون ناظم مدرسمون بدون هیچ دلیلی به همه بچه ها بد و بیراه می گفت و کلی بچه ها رو تهدید کرد.
هفت آبان بود که 15 ساله شدم و یکی از بهترین دوستام بر خلاف انتظارم غافلگیرم کرد الان که فکرشو می کنم خندم میگیره.
اوایل آذر بود که چندتا از همکلاسی هام موبایل آورده بودن مدرسه و ناظم مدرسمون وقتی فهمید همه رو بازرسی کرد تا بفهمه کی دیگه موبایل آورده که یکی از بچه خودش رو لو داد و اون چند نفر سه هفته از مدرسه اخراج شدن.
ده دی بود که امتحانات ترم اول شروع شد و برای اولین بار تو دوره دبیرستان امتحان ترم داشتم. معدلم بد نشد با وجود اینکه چیزی نبود که من انتظارشو داشتم.
بیست و دو بهمن بود که با بچه ها قرار گذاشتیم حتما بریم راهپیمایی اما هیچ کدوم نرفتیم و موندم خونه.
اواسط اسفند ماه بود که بابام و مامانم رفتن مسافرت و من چند روزی خونه آشنایان آواره بودم و اون موقع بود که قدر خونوادم رو بیشتر و بیشتر فهمیدم. 
اواخر اسفند هم همش درگیر این بودم که به یه بهونه نرم مدرسه که البته همین طور شد و از بیست و دوم نرفتم مدرسه.
 
تو سال نود اتفاقات زیادی برام افتاد که از گفتن بعضی هاش صرف نظر کردم.
 
خدا پدر این خانومه رو بیامرزه که با اومدنش به خونه ما باعث شد سال نودم رو مرور کنم با وجود اینکه خیلی دیره.
 

 

نوشته شده در یکشنبه 06 فروردین 1391ساعت 19:49 توسط asemanenili| ارسال نظر(5)



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران