قلَمروے בُפֿـترونہ ے مـטּ
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب
دلم یک دوست می خواهد . یک دوست پسر ( با کسره بعد از "ت" ، نه دوس پسر!!! ) .یکی که زیادی خلاف باشد. از این ها که روی صورتش جای چند تا بخیه مانده که هر کدامشان برای یکی از دعواهایی است که سر یکی از دختر های محلشان با یکی از اراذل کرده!یک نفر که از این سیگار های ارزان بکشد و هیچ وقت خدا معنی ست کردن لباس و زدن عینک های دور مشکی گرد را درک نکند.یک پسر که گاهی از اینکه من دوستش هستم خجالت بکشد .از اینکه می پرسم رژ جدیدم قشنگ است یا نه سرخ و سفید بشود. بعضی وقت ها هم بهم بگوید " آبجی" . یا اصلا "آبجی" تیکه کلامش باشد. یک نفر که بشود با او رفت جیگرکی و از این نوشابه های شیشه ای قرن ماموت ها هم سفارش داد. از این شلوار های شش جیب با یک تیشرت تنگ بپوشد و توی جیب دوم سمت راستش یک چاقو داشته باشد. یک چاقوی دسته آبی که من عاشقش باشم! دلم یک دوست می خواهد.یک دوست پسر ( با کسره " ت " ) که شاعر باشد. آرام باشد. زیاد حرف نزند اما توی هر نگاهش یک عالم درد و حرف باشد. یک نفر که نگاه کردنش بیارزد به تمام حرف های دنیا. یک نفر که بعضی وقت ها آخر شب زنگ بزند و با آرامش مخصوص خودش بگوید " شعر جدیدمو گوش کن " و با صدای آرام مخصوص خودش شعرش را برایم بخواند . یک نفر که برود شب شعر. مرا با خودش ببرد شب شعر و وقتی آن بالا شعرش را می خواند من بلند - شاید هم خیلی بلند - برایش کف بزنم . یک نفر که وقتی با او می روم توی کتاب فروشی خجالت نکشم . مثل بعضی آدم ها نباشد که کتابها را از روی جلدشان می خرند. کلی کتاب خوانده باشد اما پز اش را ندهد . بعد با فروشنده سر صحبت را باز کند .فروشنده بگوید که شعر هایش را فلان جا خوانده و من کلی توی دلم افتخار کنم به او. یک نفر که هی خودش را نگیرد و توی آرامش چشم هایش غرور نباشد. ادامه اش اینجاست: http://nikolaa.blogfa.com/post/43

